65| ویکی پدیا فارسی

65

کتاب سمفونی مردگان اثر عباس معروفی رو میخوندم بعد از تموم کردنش شاید افسردگی بگیرم!

دیشب به پشت خوابیده بودم و میخوندم از صفحه دویست و پناه هرچی خواستم جلوی خودمو بگیرم نشد و زدم زیر گریه اشکام گوشه ی چشمم جمع شده بودن ، باد پنکه سقفی بهشون میخورد و چشمام می سوختن و من به دنبال یک ذره امید یا یه خبر شاد بدون وقغه میخوندم ، منتظر بودم باد پنکه اشکامو خشک کنه که چند صفحه بعد اشکای جدید اشکای قبلی رو روی گوناهام غلتوندن...

واقعا که سمفونی مردگان اسم شایسته ای برای این کتابه و کاش فیلم می شد !

داستان تقریبا به زبان یا از دید تک تک شخصیت های اصلی بیان می شه و این بی نظیره چون می فهمی همه بی تقصیرن شایدم همه مقصرن !

قبل از اینکه سعید زنگ بزنه بیست صفحه خونده بودم ولی وقتی مکالممون تموم شد میخواستم بازم بخونم و اینبار صد و بیست صفحه خوندم!

ادم وقتی رمان میخونه می ره تو فضای داستان و حتی تا چند روز بعد از تموم شدن رمان او هنوز اونجاست...

من الان وسط یه زمستون سخت با صدای برف برف کلاغا و ناله های یه دیوونه که با زنجیر اونو تو یه اتاق بستن و کتکایی که از برادرش میخوره ، گیر افتادم !

کاش زود تموم بشه...